با دست ها هم ميشه با كسى حرف زد، گاهى با یک فشار كوچيك دست می شه گفت "دلم برات تنگ شده بود"، يا "نترس، تنها نيستى". وقتی بغلم می كنه و با دستهاش شونه هام رو محكم فشار می ده از فشار دستهاش می تونم بفهمم چی می گه. عجیب ترین حسی که دارم زمانیه که فشار دستهاش از ترسه، می شنوم " نَميری ".

و چه لحظه ی دردناکی است وقتی که زبان دست هایت از شدت غرور بند می آید. انگار که باید برای حرکت دادنشان با وزنه هایی به چه بزرگی زورآزمایی کنی... اما در این کشاکش ناگهان زمان مسابقه تمام می شود؛ او می رود، و تو می مانی با دست هایی که از شدت درد می خواهند بشکنند...
پاسخ دادنحذف