صبح فهمیدم يكى از دوستهاى خوبمون خواهرش رو در يک تصادف از دست داده، از صبح چشمهام پر و خالى ميشه، از صبح دارم سعی می کنم اشكهام نیاد که اگه بیاد ديگه انتهايى نداره. از صبح می خوام زنگ بزنم خواهرم بگم دلم براش تنگ شده، بگم اگه اتفاقى براش بيفته دنيا رو زير و رو می کنم مواظب خودش باشه، اما نمی تونم حتی اینها رو بگم.
از صبح حرفی ندارم بهشون بزنم، حتی "در غمتون شریک".

من هم مثل بقیه زیاد در مجلس ترحیم شرکت کردم، و صاحب-عزاهای زیادی دیدم؛ اما این دوست خوبمون... حتی نمی تونستم موقع تسلیت گفتن، ثابت توی چشم هاش نگاه کنم. اشک، توی چشم هاش همون جوری گیر افتاده بود که صدا تو گلوی من. قدرت اون در مقابل ضعف من!
پاسخ دادنحذف