۱/۱۷/۱۳۸۹

هنرِ درآمیختنِ تضادها


نمی دونم چرا اینطوری شده که شعر و موسیقی دیگه باهم هماهنگ نیستن. انگار داره به شکل یه سبک در میاد، سالارعقیلی می خونه:
قلب ما بود مملو از شادی بی پايان   سعی ما بود بهر آبادی اين سامان
خوشه چين کجا اشک محنت به دامن ريزد ، خوشه چين کجا دست حسرت زند بر دامان
 اما اندوه می باره از موسیقیش، آدم دلش می خواد خوشه چینی رو بی خیال بشه و دست حسرت به دامان بزنه!
یا اون "مرغ سحر ناله سر مکن" با صدای همای، که یه مدت خیلی گُل کرده بود، شعر داره میگه :
مرغ سحر ناله سر مکن    دیده گان خسته تر مکن
گوشمان ز ناله کر مکن، ناله سر مکن
نغمه های شادمانه خوان  با نوای عاشقانه خوان
صد سرود جاودانه خوان    عمر مانده را هدر مکن، ناله سر مکن
 ولی رسما به شکل نوحه می خوندش، آدم اگه حواسش رو از شعر پرت کنه می تونه باهاش سینه بزنه.
حتی آهنگهای مبتذل هم همینطوری شدن، می خونه همه چی آرومه، من چقد خوشحالم، همه چی خوبه و تو عاشق من شدی و.... ولی من هربار می شنوم گیج می شم میگم خب خوشحال باش اگه اینطوریه ( آهنگهای مبتذل فرقشون اینه که توانایی بر عکس این رو هم دارن،یعنی بدبختی رو هم با شیش هشت می تونن بخونن!)
من البته از در هم آمیخته شدن تضادها خوشم میاد، آهنگهای شاد غمگین، ولی زمانی که واقعا حسی از شادی و غم در هر دو آمیخته شده باشه ، هم شعر هم موسیقی، یعنی آدم اگه یکی رو فیلتر کنه باز هم همون حس بهش دست بده.

۳ نظر:

  1. یعنی فکر می‌کنی که قبلا شعر و موسیقی هماهنگ بودند و در قطعه‌های جدید این ناهماهنگی به وجود آمده یا این که کلا فکر می‌کنی این اشکال زیاد وجود داشته و دارد؟‌

    پاسخ دادنحذف
  2. این آهنگهای مبتذل رو خوب اومدی. کیف کردم
    شنیدی می فرمایند: دوست دختر من نازه
    دامنش چه کوتاهه
    یا در جای دیگری می فرماید
    دوست دختر منه بیسته
    قلبم داره وای می استه
    که البته این شعر هارمونی مناسبی از ابتذال و هجو وهزل داره

    پاسخ دادنحذف
  3. دونه جان، اوج این داستان توی "امشب در سر شوری دارم"ه. :)

    پاسخ دادنحذف

Web Stats