امروز یه کمی بارون اومد، نسيم خوبى می زنه تو اتاق، چایی آماده شده، روی صندلى نشستم و لپ تاپ روی پاهامه. راديو درويش گذاشتم، همنوايى عليزاده و طهماسبى داره پخش می شه. چشمهام رو می بندم و با خودم می گم مگه آدم ديگه چى می خواد كه آرامش رو حس كنه؟ بدون لحظه اى درنگ جوابها تو سرم سرازير ميشن: كه چندتا خونه اونطرف تر كسى از غم به خودش نپيچه؟ که دخترک به خاطر بیماری و درد برادرش کابوس زده نشه؟ كه مامانى نگران نباشه؟ که دوستهام انقدر بیمارگونه به حماقت پناه نبرن دیگه؟ که خواهری بتونه شاد زندگی کنه؟ و ادامه داره...خنده ام گرفت به سوال و جواب خودم،کاش نپرسیده بودم! ولى باز فكر كردم که هميشه تونستم يک جايى بالاتر از همه اينها پیدا کنم برای خودم، شايد مثل همه بلنديها جای كمی باشه، اما مثل همۀ بلندیها می تونم آروم اونجا بشینم و با آرامش به دور نگاه کنم، یا نه، الکی فکر می کنم که دارم به دووور نگاه می کنم، فقط نگاه کردن رو دوست دارم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر