مثل موقع هایی که پایین دارن بوق می زنن که " زود باش" و تو هم کفشت رو پوشیدی و با اضطراب دم در وایستادی تا چند دقیقۀ آخر سریال رو ببینی، هیچوقت هم نمی رسی که ببینی چی میشه و مجبوری از دم در تلویزیون رو خاموش کنی و کنترل رو پرت کنی و بپری تو راه پله ها. عجله داشت، اما کنجکاوی لعنتی امونش نداده بود، سر و كله ش پيدا شد تا بفهمه جریان چیه و از چی دردم گرفته. حرفهام رو ، دردهام رو نصفه نیمه قورت داد و نسخۀ نصفه نیمه تحویل داد.حس کردم که کنترل رو آماده جلوم گرفته. همۀ حرفهایی که زده بودم توی هوا مثل حباب شدن، ترکیدن، صداى بُلُپ شون رو هم شنيدم! دلم می خواست از توی هوا جمعشون کنم و باز برای خودم نگهشون دارم، نمی شد.
شاید هم نباید گفت "کاش بودی" چون ممکنه بیاد، باشه و توی چشمت فرو کنه که بعضى آدمها فقط روياى بودنشون قشنگه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر