۲/۰۲/۱۳۸۹

صاحبخونه


حس می کنم اتاقم داره کوچیکتر میشه! شاید چون هوا گرمه و هی دلم می خواد همه چیز رو از دور و برم کنار بزنم و خب جا نیست کلافه میشم. ولی دلم تنگ میشه،کاش برای ترمهای بعد برام نگهش داره. صاحبخونۀ چینی مهربونی دارم، شونزده سال اینجا بوده ولی درست نمی تونه انگلیسی حرف بزنه. فقط با کلمه حرف می زنه باهام، مثلا میگه ?dinner و بسته به موقعیتِ من این یعنی: شامت رو خوردی؟ یا می خوای شام بخوری؟ یا می خوای شام درست کنی؟. هروقت می رم دانشگاه یا برگشتم میگه ?school
 از اون زن های زحمتکش تنهاییه که همۀ زندگی شون رو برای بچه شون هدر دادن. تو یک رستوران  چینی کار می کنه، شوهرش اینجا رو دوست نداشته و برگشته چین و این احتمالا برای آینده و سعادت دخترش مونده اینجا. تا وقتی خونه ست دختره از اتاقش بیرون نمیاد، برای شام میز می چینه صدبار میاد دم در اتاق دختره و  پشت سر هم اسمش رو صدا می کنه و معمولا جوابی نمی گیره و بعدش که میرم پایین می بینم تنها نشسته داره شام می خوره و سریال چینی تماشا می کنه! وقتی مادر خونه نیست دختر همیشه میره میشینه تو بالکن و سیگار می کشه. خدا می دونه به کدوم بیشتر داره سخت می گذره.


۱ نظر:

  1. شاید اگه میشد دخترش یه کم مهربون تر بشه و خودش یه کم خودخواه تر همه چی بهتر میشد.

    پاسخ دادنحذف

Web Stats