هزار بار فكر كردم اگه اين اتفاق بيفته، وقتى اين اتفاق بيفته، بايد چيكار كنم. اتفاق افتاد،برادرت رفت. اینجا صبحه و اونجا نصف شب،حتی نمی تونم بهت زنگ بزنم و صدات رو بشنوم. نشستم روی زمين و اشک می ريزم و يادم مياد تمام دردهايى رو كه باهم گريه كرديم، براى هم گريه كرديم، يادم مياد كه چشمهاى مهربونت موقع غم از هميشه سياه تر و براق تر ميشه. يادم مياد كه وقتى خداحافظى می كردیم محکم همدیگه رو بغل كرده بودیم و اشک می ریختیم و من يواش گفتم: "خوب زندگى كنيم" یواش جواب دادی: "خوب زندگى كنيم". و حالا من می ترسم از این جای خالى توی زندگی تو. شروع می كنم به لعنت فرستادن به اين راه دور كه نمیگذاره حداقل سرت رو توی بغلم بگيرم. می دونی که چقدر بهت ایمان دارم اما بهت نمی گم " تو قوی هستی" كه گاهى آدمها با گفتن اين جمله حق درد كشيدن رو هم از آدم می گیرن. پس اين درد رو با تمام وجودت فریاد بزن و گريه كن، با تمام وجودِ من هم.

سلام
پاسخ دادنحذفبلا به دور باشه.
ایشون کی بودند که فوت کردند؟
ممنون
برادرِ دوستم آرزو
پاسخ دادنحذفنمی تونم خودمو جاش بذارم نمی تونم. لحظه به لحظه باهاتون اشک ریختم .......
پاسخ دادنحذف