كوچيك بوديم، شیراز زندگی می کردن و هر تابستون ده روز ميومدن پيش ما و اون ده روز برامون می شد بهترین روزهای سال. روی پله ها مى نشستيم و يواشكى حرف از همه چيز می زديم،حرفهاى بچه گانه اى كه تبديل شد به رازهای نوجوانى و عاشقی و بعد هم جوانى و زندگی و ... چه خوب که همیشه کوچیک موندیم با هم. حالا از اون سر دنيا دخترك امروز خبر داد كه داره مامانی ميشه و من همش دلم می خواد از خوشحالى بپرم هوا و برم بیرون و از همين حالا براش چيز ميز بخرم، اسم انتخاب كنم و... خلاصه كه دارم زن دايى ميشم و اصلا هم بهم نمیاد!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر