تو ماشين بودیم، مهتاب كنارم بود و صداى موسيقى بلند. كسى بهش زنگ زد و مهتاب هم چند كلمه اى گفت و قطع كرد. چند دقيقه گذشت و من برگشتم به طرفش كه چيزى بهش بگم كه ديدم اشکهاش آروم آروم روی گونه هاش داره می ريزه پايين. انقدر آروم كه دلم نخواست ازش بپرسم چى شده. به بيرون نگاه كردم و چشمهام پر شد از گريه كردنش. وقتى رسيديم خونه گفت كه هانيبال حالش بد شده و بردنش بيمارستان. اون موقع اتفاقی نيفتاد، چند ماه ايران بود، در بزرگداشتش هم که شاگرداش براش گرفته بودن حضور داشت. يک ماه و نیم پيش برگشت آمريكا... و ديروز از دنيا رفت.هرزمان كه يكى از اينها ميره نفسم می گيره، كثافت دنيا همچين می زنه تو چشمهام يهو كه تار ميشه برای چندوقت. می دونم، می دونم،می دونم که هنرشون موندنيه، می دونم هنرشون به اندازۀ حضورشون اين دنيا رو قابل تحمل می كنه و زیبایی خلق می کنه. اما براى من نَفَسشون، لبخندشون، حضورشون، صداشون، صداى يک انسانِ خوبه كه قدرت ميده تا زيباييهاى کوچيک خودم رو خلق كنم.
و خب زندگی من، باز هم داستان زندگى من. نيستم پيشت مهتابى، يک بار فكر كردم دور بودنم از شماها، از تو، می تونه چند لحظه ای هم زيبا بشه. می خواستم برم پيشش که برای تو از عزیزترین های زندگیته. برم براش ساز بزنم كه زياد دوست داشت اين موسيقى رو.سه روز پيش بلیط گرفتم كه برم و یادی از تو که می گفت نوه ش هستی براش ببرم. و خب باز هم داستان زندگی من که باید بگم ببخش که پيشت نیستم.

http://sainttouka.blogfa.com/post-365.aspx
پاسخ دادنحذف