صبح هنوز كامل از خواب بيدار نشده بودم كه تصويرهايى می اومد تو ذهنم. دوچرخه و عينک و نگاه سعيد نيكپور، سيب های ريخته روی زمين (همش فكر می كنم سيب بود يا انار،سيب بوده حتما)، روسری كوچيك گلچهره سجاديه و گريمش وقتى می رفت به جوونیش، موسیقی متفاوت. خيلى كوچيك بودم، شايد از اولين بارهايى بود كه عشق رو توی تلویزیون می ديدم که قشنگه. هوس كردم ببينم دوباره "رعنا" رو.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر