۷/۰۷/۱۳۸۹

نمی دونم

گوشۀ سمت چپ بالاست. سرم رو می چسبونم به ديوار، شايد موش باشه توی ديوار كه داره چيزى می خوره، ريز ريز. يه لحظه چندشم می شه و يه لحظه خوشم مياد از صداش. و الان نزديك سه ساعته كه اينطوریه نه چند لحظه. امروز نمی فهمم چه جوریم، چند وقته نمی فهمم چه جوریم. داشتم از دانشگاه می اومدم خسته بودم خيلى،حس می كردم از چشمهام داره می باره خستگى، كوله پشتی هم سنگين بود، با مشقّت داشتم از پله ها می كشيدم بالا، اما تو  یه دنيای كاملا پرتى بودم، حتی فكر كنم چيزى زمزمه می كردم شايد و به كفشهام رو پله های سنگی خيس نگاه می كردم كه نوبتی می رفتن بالا! يه آقای نسبتا مسن چاق مهربون كه قهوه هم دستش بود رو پله ها ايستاد و با خندۀ با نمكى بهم گفت :

?you're having entirely TOO MUCH fun,huh
 و رفت.
خندم گرفت، فکر کردم اگه منظورش واقعا همين بودكه داشت می گفت خب درست می گفت يه جورايى، اگه هم از افعال معكوس داشت استفاده می كرد(!) و كنايه بودحرفش كه باز هم درست می گفت!

نمی دونم هنوز اين صدا چندش آوره يا يه صداى خوب ريزِ بانمک.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats