اسمش "بهاره" ست، اندازۀ یه بند انگشته. به كيفم آويزونه و هر روز باهام مياد مدرسه. موهاش دم موشيه، يه پيرهن کوتاه زرد با خالهاى سبز تنشه، دستهاش بازه، با يه دستش داره V نشون ميده و توی اون يكى دستش هم يه شاخه گل داره. چند روز پيش گير كرد به زيپ و سر گُلِش شكست، من هم نشستم و چند دقيقه با بغض نگاش كردم. هنوز ولی همون ساقۀ سبز بدون گل رو همچین محکم گرفته تو دستش و لبخند می زنه که آدم خوشش میاد!

باز هم می دونی یاد چی افتادم؟ اون دو تا عروسک بود که تو و ورزیده کار داشتید. سر نماز هم می آوردین و توی کلاس هم بودند؟ می خوام یه چیزی بگم. من اون موقع خیلی به شما دو تا حسودی می کردم، تو دوست من بودی از اول و یک سالی بود که با ورزیده کار دوست تر از من بودی. چه روزهایی بود.
پاسخ دادنحذفراستی هیچ وقت نگفتی چرا اسمش بهاره بودها! حسودی کنم یا نکنم؟
پاسخ دادنحذفخب شاد بود، رنگ داشت، گل دستش بود، خوشحال بود، « طراوت» داشت، همینطوری بهش گفتم بهاره.
پاسخ دادنحذف