۸/۲۰/۱۳۸۹

توی چشمهات یا روی کاغذ

چند سال پيش بود كه شايد براى اولين بار ديدم كه آدمى در به درِ داستان سازى براى زندگيشه.  داستان سازى اگه ذهنى باشه و از گذشته بهش ميگن دروغ یا توهم، اگه ذهنى باشه و براى آينده، ميشه روياپردازی. اگه ريسک كنى، انتخاب كنى، عمل كنى اما فقط براى اينكه داستانى داشته باشى براى آينده ت چی؟ براى اينكه وقتى به قول معروف سنى ازت گذشت برای بچه ت بگی، يا اصلا براى خودت بگى یا بنویسیش. اينطورى نه ميشه بهش گفت دروغ نه خيال، واقعیه، اتفاق افتاده ولى يه جاييش خرابه، يه ناخالصی توش داره كه منو اذیت می كنه. از اون موقع دچار وسواس شدم. همش حواسم هست به اینکه حواسم نباشه به داستانم! یادم رفته که راحت باشم و پی در پی شک نکنم که "نکنه فقط  دارم داستانم رو جذاب تر می کنم؟! "
 گاهی هم خب نمیشه، وقتی داستانت شروع بشه می دونی، بهش آگاهی که اینه. نمی تونی حواست رو پرت کنی و فقط زندگیش کنی، نمی تونی نگاهت رو ازش برداری چون می خوای وقتی پیر شدی داستانت با تمام جزئیات باشه، توی چشمهات یا روی کاغذ.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats