پيش اومده كه توی شرايط سختى بودم و بعد از عبور كردن ازش، تصويركردن خودم در اون حالت، دردِ بيشترى داشته تا بودن در اون (واقعا تصوير، نه ياد اوردن حسی که داشتم). امروز عجیب بود اون تصوير و بعد هم شنيدن صداى بابايى. فكر كردم اگه توی اون تصوير بابام رو راه بدم چه جوری می شه. حتما با اون هياهوی خوبش ساده می کرد پیچیدگی هایی که وجود ندارن درحقیقت، حتما زیبا می کرد زشتی ای روکه آدمهایی با دنیای کوچیک تعریف می کنن، که از اطمینان محکم و مضحکی که به دنیای کوچیکشون دارن بلند می شه. حتما با صبر زياد شونه هام رو می مالید و مطمئنم می کرد كه اولین چيزى كه مهمه اينه كه درد تنم عبور کنه. اما بابایی نبود و در عوض، چيزى كه سهمم بود سنگين ترين و پر حجم ترين نفرتى بود كه می شد توی يک نگاه ديد و عبور. پناه بردن به داغ ترين آبى كه شونه های لرزان و يخ زده رو يه كم گرم می كنه نتونست حتی یه کمی جلوی نیاز وحشتناک به یک مهربانیِ گرم بی دریغِ بی دریغِ بی دریغِ بی چهارچوبِ بی مقررات رو بگیره.
دلم برای بابام تنگه.
دلم برای بابام تنگه.

خیلی موافقم با این نیاز غیر قابل جایگزین به «یک مهربانیِ گرم بیدریغِ بیچهارچوبِ بیمقررات». با تنها نیاز دیگهای که میتونم مقایسهاش کنم، نیاز به ابراز «یک مهربانیِ گرم بیدریغِ بیچهارچوبِ بیمقررات» است. سوال من همیشه این بوده که پس چرا این قدر این پدیده نادری است. عیب از نوع مهربانی است و یا به خاطر این است که نمیتونیم بیدریغ باشیم و یا نبودش به خاطر اون چهارچوب و مقررات است. اصلا از کجا میاد این چهارچوب و مقررات. مگه ما خودمون به وجودشون نیاوردیم، پس چرا نمیتونیم مواقع لازم کنار بزنیمشون؟ این قدر احتیاج داریم به امنیتی که این چهارچوبها بهمون میده؟ در هر حال اگه هر طرف یه همچین رابطه مهربانانهای هستید، حسادت من را پذیرا باشید.
پاسخ دادنحذف