كتاب خوندن بعد از مدتها داره بهم مزه ميده باز. فرقش با بهترين رمانهايى كه خوندم اينه كه توی فضاش به طور پيوسته گير نمی كنم. مثلا كليدر رو كه می خوندم يا جان شيفته رو يا خانواده تيبو رو، بقيه روزم كه كتاب نمی خوندم هم توی اون فضاها می گذشت، انگار كه فضاى بيرون از اون كتابه كه فضاى محدود و غیر عادی زندگيمه. در مورد صد سال تنهايى اما همون لحظه كه می خونم به شدت توی فضاش گير می كنم و وقتى کتاب رو می بندم می تونم ازش بیام بیرون و زندگی كنم!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر