یه هفته ای می شه که دارم یه کم نفس می کشم. بعضی از عصرها میرم كافی شاپ (بدون جزوه و درس و لپ تاپ!) و چاى می گيرم و روی بزرگترين و راحت ترین مبل دراز می كشم، یه ساعتى كه از كتاب خوندن ميگذره چشمهام گرم ميشه و توی اون دنيای عجيبِ دور، با موسيقى و همهمه آرومِ نزدیک، توی حالتى بهتر از خواب خوابم می بره. بعد از نمی دونم چنددقیقه هم بلند ميشم يه چاى ديگه می گيرم و چند ساعت ديگه هم می خونم.
اورسولا را دید که زیر درخت بلوط، روی زانوی شوهر مرده اش اشک می ریزد. از میان اهالی خانه، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا تنها کسی بود که هنوز آن پیرمرد پرقدرت را نمی دید; پنجاه سال زندگی در هوای آزاد او را روی خود خم کرده بود. اورسولا به او گفت: «به پدرت سلام کن.»
او برای لحظه ای در مقابل درخت بلوط توقف کرد و بار دیگر متوجه شد که حتی آن فضای خالی نیزعلاقه ای را در قلبش بر نمی انگیزد.
از اورسولا پرسید: « چه می گوید؟»
اورسولا جواب داد: « غمگین است چون فکر می کند تو به زودی خواهی مُرد.»
سرهنگ لبخندزنان گفت: « به او بگویید انسان موقعی می میرد که بتواند بمیرد، نه موقعی که باید بمیرد.»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر