۹/۲۵/۱۳۸۹

بچه ها

پنج تاييم كه باهم بزرگ شديم، كه هيچ وقت احساسمون رو به هم به زبون نياورديم و شاید ابراز احساسات نکردن برای خودمون اونقدر عجیب و آزاردهنده نبودکه بخوایم عوض کنیم. هميشه ولی ياد اون لحظه می افتم، چند سال پيش يكيشون رو محكم بغل كرده بودم، از ته دل ولی با صدای بچه گانه بهش گفتم: "خيییییلى دوسِت دارم." خوشش اومد ولى با خندۀ با مزه اى گفت: "اگه راست می گى با صداى خودت بگو." خندم گرفت كه راست می گه و دفعۀ دوم با صداى خودم گفتم و آره سخت تر بود. دقت كه می كنم خیلی ها اين كار رو می كنن، زمانى كه گفتن چيزى سخته براشون، پشت صداى بچه گانه، پشت حالت هاى بچه گانه پنهان ميشن. مثلا وقتى می دونه حقش نيست كه معترض بشه اما درونش معترضه حالتش با مزه ميشه. معلومه که تو خودش با خودش سر و كله می زنه، اما از بيرون تبديل به يه بچه گيج ميشه كه نمی دونه چى می خواد اما یه چیزی می خواد، اينجور موقعها بايد کلی انرژی بذارم تا از حالت بچه بودن بكشونمش بيرون و بهش نشون بدم كه حتی اگه حقش نيست اما می تونه بگه که چى اذیتش می كنه.

۱ نظر:

  1. سلام و آفرین

    با این‌که زن‌ام رو بی‌نهایت دوست دارم، اما بعضی وقت‌ها گفتن این‌که «دوستت دارم» برام خیلی سخته.

    کاری‌اش هم نمی‌شه کرد. البته می‌دونه که من چقدر دوست‌اش دارم...

    ممنون در هر حال

    پاسخ دادنحذف

Web Stats