عصر نزديكهاى غروب هوس پياده روى كردم حسابى، ولى دلم نمی خواست همينطورى راه بيفتم و برم، دلم می خواست مقصد داشته باشم، و خب كجا بهتر از خونۀ دوستی که همیشه چاییش به راهه. با خودم گفتم پياده ميرم و يه چايى می خورم يه ساعتى گپ می زنيم و برمی گردم. خبر دادم و اون هم استقبال کرد و گفت اگه بخوام می تونیم فيلمى كه جديد به دستش رسيده و منتظر ديدنش بودیم رو هم ببينيم. راه افتادم و صداى موسيقى رو بلند كردم و لذت می بردم از اینکه ماهیچۀ پاهام از تند راه رفتن سفت می شه و همینطور از ديدن چيزهايى توی اون خیابون كه وقتى با ماشين بودم نمی ديدم. رسيدم، گرمم شده بود از پیاده روی و دیگه چایی نمی خواستم. آب سرد زدم به صورتم و فيلم Talk to Her رو ديديم. خيلى خوب بود و حسابى هُلم داد توی حال فيلم ديدن. گفتم بعدى رو هم ببينيم؟ پرسید سنگين يا سبک؟ سنگين جواب بود. اينطوری شد كه Cries and Whispers رو ديديم. فيلم سوئدى كه خيلى خوب بود و حالم رو حسابى خراب كرد! سالاد درست می کردم برای خودم و می خواستم در مقابل فضاى سرد و پر از درد، در مقابل سه تا رنگ شدید عجیبی که فیلم داشت، سفید و قرمز و سیاه، مقاومت كنم. گفتم فيلم بعدى رو يه كم شاد بذاريم كه از اين فضا بزنيم بيرون؟! ضمن اینکه از زيرنويس خسته شده بودیم و يه فيلم انگليش می خواستیم! اينطوری شد كه Love and Death رو ديديم. بعدش فكر كرديم که خب خستگيمون از دوتا فيلم نسبتا سنگين با يک فيلم کمدى در رفته و وقتشه كه فيلم گنگسترى ببينيم. اينطورى شد كه Reservoir Dogs رو ديديم. و بعدش هم خب طبیعتا بايد يه فيلم قديمى هم می ديديم و اينطورى شد كه To Catch a Thief رو ديديم. خلاصه که هوس يه پياده روى به مقصد "خانۀ دوست" براى خوردن چايى منجر شد به ديدن پنج تا از بهترين فيلم هایى كه تا حالا ديدم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر