۱۰/۲۴/۱۳۸۹

گٌل خشک

گل هایی که هفتۀ پیش برامون اورده بودن هنوز روی میز بود، پرسید نمی خوای بندازیشون دور دیگه؟ نگاهشون کردم، نه هنوز. ساعت يک، يک و نيم شب بود،خسته بودم، يه دوش طولانى آب گرم گرفتم، لباس راحت و گرم پوشيدم. رو تخت دراز كشيده بود و هنوز داشت كتاب می خوند. به دستهاش نگاه كردم، چندروزيه دستهاش ياد سالهاى دور ميندازتم. رفتم يه پرتقال از تو يخچال برداشتم و روی تخت نشستم. پوست پرتقال رو كه می كندم تازه می شدم از بوش. موهام رو خيس خيس بافتم و دراز کشیدم. خاطره ها می اومد تو چشمهام، تصوير بعضيهاش انقدر واقعى می شد كه دلم از دلتنگى از جا كنده می شد. خوابم برد. صبح، گلها رو از گلدون در اوردم، ساقه هاشون رو کوتاه کردم و برعکس آویزونشون کردم، چسبوندم به دیوار تا خشک بشن.

۱ نظر:

Web Stats