يه موقع هايى نوشتنم مياد و نمی تونم بنويسم، يعنى خيلى وقته كه خيلى دلم می خواد بنويسم، از همۀ فکرها و ترسها و عاشقی ها و دلتنگی ها و تردیدها و دوستی ها و دردها و... ولى نمی تونم. به دلايل مختلف شاید. اگه بگم دلیل اصليش چيزى به جز ترسو بودنه حرف مفت زدم! ولی گاهى هم چون فكر می كنم زشت می نويسم، گاهى هم چون فكر می كنم احمقانه می شه نوشته هام وقتى تو شونزده روز چهل و هفت نفر رو اعدام می كنن و من دارم يه چيز دیگه می نويسم، گاهى هم چون اگه بنويسم مامانم کلی روز بهم زنگ نمی زنه چون فکر می كنه حوصله ندارم و باید تنهام بذاره.

جدا کدوم احمقی بوده که گفته «سکوت علامت رضاست»؟
پاسخ دادنحذفمن هم نمی دونم کدوم احمقی بوده، ولی ربطش به این نوشته چیه دقیقا؟ جایی هست که از نشانه های رضایت یا نارضایتی دارم میگم؟ یا منظورت اینه که حالا که "سکوت سرشار از ناگفته هاست" ننوشتنم و نگفتنم اشکال نداره؟!!;)
پاسخ دادنحذفنه، منظور ابراز همدردی بود. از وقتایی که کلی حرف هست بزنی ولی به هزار دلیل زده نمیشه. اون وقت ولی آزاردهندگیش اینه که معمولا معنیش اینه که همه چی خیلی خوبه.
پاسخ دادنحذفخیلی وقته میخام بگم یا بنویسم اما ترس نمیزاره ترس از دیده شدن.
پاسخ دادنحذف