روی يه پروژه دارم كار می كنم كه براى اطلاعات اوليه ش بايد در یکی از ایالتهای آمریکا آمار آدمهايى كه در طول پنجاه سال بر اثر سيل، سرما، رعد و برق، طوفان و گردباد و... كشته شدن رو مرتب كنم. حس عجيبى بهم ميده وقتى دارم می نويسم راجع بهشون. ژانويه پنجاه و نُه يه بچه توی سيل غرق می شه، همينطورى كه تو مربع هاى كوچيک اكسل دارم می نویسم که چند ساله بوده، کجا بوده، کُدِش چی میشه! تصويرش مياد جلوی چشمم، حتما مادرش درد زیادی كشيده، هیچوقت تونسته از ته دل بخنده دوباره؟ خواهر داشته يا برادر؟ هنوز هستن؟ آوريل شصت و دو گردباد مياد و خونه خراب ميشه و يه زن زير آوار می ميره، مادر بوده؟ همسر كسى بوده؟ يهو گريۀ تو رو مجسم می كنم اگه من بميرم! چه عجيبه، دردهاى آدمها كجا ميره در طول تاريخ؟ چى ميشه؟ آدمهاى بزرگ دردهاشون موندنی میشه در تاریخ، در موسیقی، در شعر، در هنر. ولى دردهاى بزرگ آدمهاى معمولى چى ميشه؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر