يه جمع كوچيک، ولى شلوغ و پر سر و صدا، نور كمه، صداى موسيقى بلند، چند نفر می رقصن، چند نفر بلند حرف می زنن. راز بی تاب می كنه گاهى دخترک رو، رقصش رو یهو رها می کنه و با هيجان مياد به سمتم كه نشستم و دارم با کسی که کنارمه بحث داغی می کنم، صداش كه گرمه تو گوشم ميره آروم، فقط اسمم رو كش دار می گه، می فهمم كه راز بی تابش كرده باز، روی زانو می شينه و نگاهم می كنه، چشمهاش برق می زنن و نگاهش عميق می شه، می دونم اگه می تونست به كسى بگه می گفت بهم، سرش رو مياره جلو و می گه اگه به كسى بگم به تو می گم. بهش لبخند می زنم و آروم بغلش می كنم و ميگم كه می دونم. می دونم كه نميگه ولى خيلى دوست دارم كه بی تابيش رو مياره پيشم. از رو زانوش بلند می شه و با همون هیجان میره و به رقصیدنش ادامه می ده. راز بعضی آدمها رو چه زيبا می كنه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر