چندوقتى عاشق هم بودن، يا من چه می دونم يكيشون عاشق بوده و اون يكى خوش حال! حالا خيلى وقته كه به هم خورده، اونكه به هم زده (خوش حالِ قضیه!) مياد و ازم حال اون يكى رو می پرسه، ازش زياد خبر ندارم، دلواپسى می كنه، نه اینکه نفهمم ولی تناقض احمقانه ای داره، جفت پا بری تو دلِ یکی بعد بری بالای سرش بگی «خوبی؟». بهش قول ميدم كه حالش رو بپرسم و خبر بدم، یه ولی هم میذارم آخرش که «ولی کمی، کمه، کمه اینکه بخوای حالش رو بدونی، بگذر دیگه».

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر