۱۱/۲۱/۱۳۸۹

گزارش یک صبح

صبحِ ديره، هنوز دلم نمی خواد بلند شم از جام، از بالا صداى بِیس مياد، يا درام، با ريتم کُند. بوم...... بوم، چه قُلدر. سرم رو می برم زير بالش، تو تاریکیِ زیر پتو و بالش به دستهام و شونه هام  نگاه می کنم و فکر می کنم چه مغرور! يه كم خواب مياد تو چشمهام، صدای «يک دوست» مياد، داره خط می كشه، ده تا خط می کشه، هرچى حدس می زنم همش اشتباه در مياد، با خوشحالی از اینکه برنده شده ميگه «آمریکای شور»، معناش رو نمی فهمم، آمريكاى شور كجاست دیگه؟!! می فهمم خوابم، يه كم ديگه چشمهام رو باز می کنم. بووووم....... بووووم. چرا یاد «گزارش یک مرگ» مارکز افتادم؟ یه تصوير مياد ازش، كسى كه از درد دلش می تركه و بقيه دست می كنن تو امعاء احشائش که ببینن چی بوده، شاید هم همه ش مال اون کتاب نیست، اون تیر خورده بود فکر کنم، یا چاقو، کسی هم دست نمی زنه، فقط نگاه می کنن! آخ انگار پس يه كم هنوز خوابم، بايد بلند شم دنبال کارهام، باید مُرده ها رو رديف كنم تو اکسل. فقط يه كم ديگه، يه صداى مهربون، عمه مه ناز، تو گوشم صداش مياد «پاشو دیگه دخترم، پاشو مامانم». پا شدم دیگه، پا می شم دیگه.

۳ نظر:

  1. فکر کنم "امعاء احشاء" درستش باشه.

    پاسخ دادنحذف
  2. دونه،

    یه بار توی خونه تون که شام اومده بودیم، ساقه کاهو رو پوست کندی بهم دادی. نمی دونی چقدر اون ساقه چسبید. خیلی محبت و خاطره داشت توش. عین مامانم که همیشه این کارو می کرد. دیگه کسی بهم ساقه نداده بود.

    اصلا ربطی هم به پستت نداره. فقط می خواستم یه روزی بهت بگم اینو.

    پاسخ دادنحذف

Web Stats