چندان مقاومتى هم نكردم، بالاخره مريض شدم و از ديروز حسابى افتادم. نمی دونم از ديدن و خوندن اتفاق هاى توی خيابونهاى شهرم بود يا از مریضى كه حسابى لوس شدم و دلم مامانم رو خواست و حسابى گريه كردم. شبم هم پر بود از خوابهاى آشفته. امروز صبح يه دوش گرفتم که یه کم از این حال شسته بشه و بره. يه كم كار كردم و اين وسط هِى اخبار رو چک می كردم، بعد از ديدن چهرۀ پدر محمد مختارى هم همش حالت تهوع دارم. چشمهای کاوه پراز غمِ، ميگه درسته هميشه می خنديدیم به اين جمله ولى اينها واقعا كارشون تمومه ديگه، تا اين حد اضمحلال اخلاقى دیگه امکان نداره ادامه پیدا کنه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر