۱۱/۳۰/۱۳۸۹

حسین بازجو

دست خودم نیست، شما هم اگه دور از خانواده تون زندگی کنین و یکی دوبار هم بهتون راجع به اتفاقهای بدی که افتاده دروغ گفته باشن «چون دوری»، همینقدر وسواسی و دیوونه می شین گاهی! چندهفته ست که باز حساس شدم، هرباری که با مامانم حرف زدم بیش از سه بار در هر مکالمه پرسیدم «واقعا همه تون حالتون خوبه؟». تا اینکه در دو روز گذشته دیوانگی به اوج خودش رسید و بالاخره به تصمیم نهایی همیشگی رسیدم که زنگ بزنم با همۀ خانواده حرف بزنم. در این روش علاوه بر اینکه می فهمم اونی که داره حرف می زنه زنده ست حال یکی دیگه رو هم ازش می پرسم و حرفها رو باهم مقایسه می کنم (دقیقا به همین دیوانگی!). به مهتاب که رسید گوشی تلفن، گفت: « باز تو خودت رو مسخرۀ فامیل کردی؟!!»، گفتم بهش که چاره ای نیست. کلی ازش سوال جواب کردم راجع به خودش و بقیه، آخرش هم بهم گفت: « دیگه به کی بدم گوشی رو حسین بازجو؟».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats