چندروز رو دخترونه دور از خونه هامون با هم بوديم. باهم رفتيم سر کلاس، اون با دقت گوش می کرد به درسهاش و سوال می پرسید، من هم اينترنت بازى. باهم رفتيم بار، اون از گذشتش گفت و من آروم اشک ریختم، من از حالم گفتم و اون موقع گوش کردن برقی که گاهی میاد تو چشمهاش رو داشت. هیجان زده شدیم، داد زدیم،خندیدیم،گریه کردیم. باهم كف زمين نشستيم و من از نگرانی هام گفتم و اون از نگرانی هاش گفت. روی تخت دراز كشيديم و از آينده گفتيم، راجع به ایران بحث کردیم. عکس دیدیم و قصۀ عکس هامون رو برای هم گفتیم. تو جاده، تو راه برگشت از نزدیک شدن سى سالگى گفتيم و چه نزدیکتر بودیم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر