نزديكهاى صبح ترس برم داشت، از همه چى ترسيدم، از سكوت، از اينكه خوابن آدمها، میخ کوب بودم چند ساعتی از ترس و فکرهای بیهوده و حس غریبی، دلم واسه كاوه تنگ شد، از دلتنگى دلم پشت هم فرو ريخت، خيلى وقت بود دلم براش نريخته بود. ياد شعر بابا افتادم:
آرا ویرای جهان همه عشق است، ورنه چه سود
پرسه در چرکینه های روز و این همه هراس
یا هراسه بودن، کلاهی بر سر نهادن یا شلیته ای پوشیدن
مسخره در کف باد!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر