توِی صندقچۀ كهنه زيرزمين كلى چيز پيدا كرده از پدربزرگش. با گریۀ آرومی شروع می کنه، می گه كسى نمی دونه، هربار می ره اونجا يواشكى ميره زیرزمین و می گرده توی عکسها و نوشته ها تا سر در بياره از داستان پدربزرگش. حالا راحت گریه می کنه، می گه هيچكس نمی دونه پدربزرگ عاشق يک زن ديگه بوده،« عشق ممنوعه». كلى نامه پيدا كرده كه لابه لاش پر از حرفهاى عاشقانۀ پدربزرگه براى اون زن. هنوز گريه می كنه، می گه نامه ها رو تا آخر عمرش هم می نوشته. هق هق می کنه وقتی می گه توی هر جمله دنبال عاشقی می گرده.
راستی نپرسیدم، نامه ها رو می فرستاده براى اون زن، يا فقط به خاطرش می نوشته؟ راستى چيز ديگه اى هم بوده توی صندوق از اون زن؟ یه عکس؟ یا مثلا يه سنجاق سر كوچيک كه بوی عطر ملایم بده هنوز، يا يه تارِ مو لای يک حافظ كهنه؟ نشانی هست از اون زن؟ شاید اون هم نباشه دیگه و یه نوه ای داره که مثل تو برای عشق ممنوعۀ مادربزرگش انقدر قشنگ گریه می کنه.
راستی نپرسیدم، نامه ها رو می فرستاده براى اون زن، يا فقط به خاطرش می نوشته؟ راستى چيز ديگه اى هم بوده توی صندوق از اون زن؟ یه عکس؟ یا مثلا يه سنجاق سر كوچيک كه بوی عطر ملایم بده هنوز، يا يه تارِ مو لای يک حافظ كهنه؟ نشانی هست از اون زن؟ شاید اون هم نباشه دیگه و یه نوه ای داره که مثل تو برای عشق ممنوعۀ مادربزرگش انقدر قشنگ گریه می کنه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر