از روز قبلش تصمیم گرفته بودیم که شنبه بهمون خوش بگذره. که کارهامون رو بکنیم، ورزش کنیم، بیرون بریم، و بعد از مدتها به جای دسته جمعی دو نفری شام با هم بریم رستوران. صبحش با خواهرم حرف زدم، یه کم دلتنگ بود و صداش بغض داشت، بعد از اینکه قطع کردم دلم داشت می پکید، اما شنبه بود، قرار بود خوش بگذره! یه چند ساعتی سعی کردم که خودم رو جمع و جور کنم که لپ تاپم از کار افتاد، روشن نشد و اطلاعات و پروژۀ من موند اون تو در بدترین زمان ممکن. کاوه شروع کرد ترسیدن و گیج شدن و من در کمال آرامش شروع کردم ابرو برداشتن، شنبه بود آخه، قرار بود خوش بگذره. ابروهام که درست شد یه دوش هم گرفتم و بعدش یه کم سعی کردم که فایلهام رو با مصیبت بیرون بکشم، اونهایی که خیلی حیاتی بود رو تونستیم بریزیم روی فلش با بدبختی. حالا بحث این بود که با کمتر از دو هفته وقت بدون لپ تاپ چی کار کنم. توی فیس بوک نوشتم که اگه کسی داره بهم قرض بده برای یه هفته تا بفرستم درست کنن مال خودم رو. یه دوستی جواب داد که داره و آخر شب میاد بهمون می ده. دلمون یه کم آروم گرفت، حالا تمرکز روی خوش گذشتن! رفتیم بیرون و «بی تو بسر نمی شود» توی ماشین دلم رو هم باز کرد و هم گرفته. رستوران خیلی شلوغ بود و هیچ جای خوبی نبود که بشینیم، چهار بار جامون رو عوض کردیم وجای نسبتا خوبی پیدا کردیم آخر، هوا هم خوب بود، می شد خوش بگذره! با آبجو شروع کردیم و بعد از یه کم در رفتن دیدیم که داریم راجع به خانواده هامون حرف می زنیم و مشکلاتشون و نگرانی هامون و دلتنگی هامون. غذا رو سفارش دادیم، سعی کردیم بخوریم اما غذای بدی بود! نشستیم و بیشتر حرف زدیم. اومدیم خونه، لپ تاپ رو از دوستمون گرفتیم و بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که سی دی نمی خوره و من لازم داشتم که روش برنامه ای رو از روی سی دی دانلود کنم، در نتیجه به درد من نمی خورد! کاوه هم دل درد گرفت و حالش به خاطر شامی که خورده بود بهم خورد. بعدش زود شروع کردم به مسواک زدن، گفتم بخوابیم همین الان، شاید فردا بهتر بود!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر