يكى غذا درست می كنه، يكى شيرينى، يكى نوشيدنى مياره، يكى ساز می زنه، يكى آواز می خونه، یکی می خنده، یکی یواشکی گریه می کنه، یکی سوال می کنه، یکی سیگار می کشه، یکی پرشور بحث می کنه. شب های خوبی که می دونم بعدها و دور از اینجا برای داشتن یکیش چه حسرتی می خورم. هربار اما تنهايىِ هر كدومشون رو در لحظه های نابى توی چهره هاشون شكار می كنم و اون لحظه فكر می كنم یعنی از اون زمان كه انسانهاى اوليه فكر كردن جمع شدن دور هم حس تنهايى رو كم می كنه انسانها هیچ راه حل ديگه اى به ذهنشون نرسيده؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر