از زمانى كه ازدواج كردم مامانم همش بهم می گه شماها مثل ما زندگى نكنين، شادى كنين، بگردين، بچرخين، بلند حرف بزنين، بیجا مغرور نباشين، بیخود نگه ندارين چيزى رو تو خودتون، بیجا سختی نکشین، اگه براى هرچيزى كمکی خواستين بلند بخواين از كسايى كه عزيزن و می تونن كمک كنن. اولها بهش می گفتم كه نمی شه، بيست و چند سال اونطورى بزرگمون كردين و راه و روش زندگى كردن رو اونطوری ديديم، نميشه حالا فقط بگى كه شما مثل ما نباشین! حالا كه نگاه می كنم می بينم انقدر اين رو تكرار كرده توی اين چند سال كه من حواسم جمع شده به يه چيزای خاصى، گاهى به طور مشخص و آگاهانه سعى می كنم «اونطوری» که دیدم و بزرگ شدم باهاش و حالا بهم می گن اون اشتباهه نباشم. سخته، اما کافیه يكى مثل مامانِ آدم با اطمينان بهت بارها و بارها بگه كه چى اشتباه بوده در محیطی که تو توش بزرگ شدی، اونوقت اون تکرار، لحظه های تصمیم گرفتن و عمل کردن یقۀ آدم رو می گیره!

می گم تو چه بچه حرف گوش کنی هستیا! به نظر می رسه تمام کارهایی رو که مامانت می گن نکن داری مو به مو انجام میدی! :)
پاسخ دادنحذف