۲/۰۷/۱۳۹۰

...ترین ها

تنها گيرم اورد توی اون شلوغى و گفت می خوام يه چيزى بهت بگم كه تو جمع راحت نبودم بگم. بلافاصله خندۀ غمگينى اومد توی چشمهاش و آروم از يكى از «ترين» تجربه هاى زندگيش گفت. دلم داشت وسط اون شادى و شلوغى از غم می تركيد براى لبخند دلتنگ و غمگينى كه توی نگاهش داشت. دلم می خواست یه جای آروم بشینم باهاش و یه کم راحت شاید حتی اشکهام سرازیر بشه، اما با لبخندی از جنس خودش چند ثانيه با دقت نگاهش كردم، با يكى دوتا سوال غافلگيرش كردم، دستم رو گذاشتم روی شونه ش و گفتم ممنون كه بهم گفتى. تا آخر شب اون نگاه و اون خنده هنوز توی چشمهاش بود حتی وقتى می رقصيد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats