همیشه قبل از اینکه دور بشی دلتنگی لامصب شروع می شه. صبح زود بیدار شدم، با دلتنگی بوسیدمش و اومدم بیرون نشستم تو حال، سکوت محض بدِ زشتِ منتظری بود، همه دنیا ساکت شده بود تا من خیلی با دقت و وسواس بیفتم به جون خودم، از دلتنگی گرفته تا خستگی از آدمها و ضعف و کم اوردن توی دوستی ها، ترس از دور شدن و گم شدن یا نزدیک شدن و غریبه شدن، تا محاکمۀ خودم به خاطر هر چیزی که بشه فکرش رو کرد ( اونهم برطبق فرهنگ و روش کشور خودمون، بدون هیات منصفه)، همۀ دنیا ساکت بود نکنه که من چیزی رو در این محاکمه از قلم بندازم. چکش، حکم، داوطلب برای اجرای حکم البته منتظر فرمانِ منه! این هم محاکمۀ جداگانه ای داره البته که فرمان رو بدم یا نه!
میرم دوش می گیرم، میام کنارش دراز می کشم و باز می بوسمش. گوشۀ اتاق رو نگاه می کنم، پر از کیسه های رنگی سوغاتی که خریدم، چه لذت بخش بوده انتخاب و خرید هرکدومشون با وسواس و علاقه، چه لذت ساده ای داشت، کاش روز شروع بشه زودتر و من باز یه بهانۀ ساده ای توی همهمه پیدا کنم برای شادی.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر