۳/۱۱/۱۳۹۰

نمی دونیم

روز بعد از تولدمه، وارد دهۀ سیِ زندگيم شدم،راجع به سی سالگی فکر می کنم، مثل هر حس دیگه ای این روزها هرچی تو سرم جمع می شه یعد از چندلحظه انگشتی بهش می زنم و می ترکه، نمی تونم فکر کنم. با بچه ها می ریم بیرون، تو ماشين می شينم و همينطورى اشكهام مياد، می پرسه چرا؟ می گم اين آدمهاى خوب خودشون و رنجشون يه طرف، رنج بچه هاشون يه جور ديگه دلم رو میشكونه، از هاله سحابى می گم و همش اميدوارم كه شايعه  باشه، به مامان گفتم اگه مطمئن شد زنگ بزنه، زنگ می زنه، اشکهام باز میاد. میریم بين بچه ها و خنده و حرف و شوخی و... كسى يواش در گوشم می گه خبر بد رو شنيدى؟ ميگم آره و باز بغضم می گيره، اما سعى می كنم آروم بشينم. ساعتها با بچه ها حرف می زنيم، عصر که میشه زنگ می زنه، صداش پر از بغضه، با ترس می پرسم چيزى شده؟ با بغض ميگه ديگه چى می خواستی بشه، گريه ش مياد ، می فهمم كه اونطرف دنيا از خواب بيدار شده و خبرها رو خونده، ميگه يعنى انقدر بی غيرت شديم؟ ميگم آخه چيكار كنيم؟ چرا نمی دونيم چيكار كنيم، چرا مبهوتيم انقدر، چرا انقدر باورنكردنيه كه همه يک روز نگاه می كنيم و روز بعد زندگى می كنيم هِی، ميگم چيكار كنيم آخه؟ ميگه نمی دونم.

۱ نظر:

  1. تولدت مبارک دونه جان! متاسفم که این فاجعه روی تولد تو افتاد.

    پاسخ دادنحذف

Web Stats