شب شد، نيمۀ راست تنم سِر بود كه نيمۀ چپ تنم را بردند و ياد داشتى بر جای خالى آن گذاشتند كه «خواستنى ترين زيبايىِ دنيا»! صبح شد، دينگ دانگ و به دنبال آن صداى كُند و كِشدار يک زن در آن فرودگاه متروكه، اشکهايم از چشم چپم كه ديگر آنجا نبود غلطيد روی گونه ام كه ديگر آنجا نبود و سُر خورد به زير گردنم كه ديگر آنجا نبود و رسيد به سينه ام كه ديگر آنجا نبود و فرو افتاد روی پايم كه ديگر آنجا نبود. تلفن زنگ خورد، گوشى را چسباندم به گوش چپم، آری، همان كه ديگر آنجا نبود، پرسيدم «شام خوردى؟»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر