تو كه معلمى مگه نديدى؟ چرا عجيبه برات؟ يعنى نداشتى تو شاگردهات؟ يعنى نمی شه صورت مسأله روشن باشه برات، راه حل هم بدونى اما مثلا از اضطراب نتونى بنويسى، يا اصلا مدادت هى نوكش بشكنه و نتونى اون چيزى كه به ذهنت رسيده رو بيارى رو كاغذ، یا کناریت هِی گلوش رو صاف کنه و اعصابت بهم بریزه و تمرکزت نابود بشه، يا اصلا عاشق استادت باشى و وقتى مياد بالاى سرت هول بشى و نتونى جوابها رو بنويسى، يا اصلا دلت بخواد تا آخر جلسه لفتش بدى كه بيشتر ببينيش. باز هم بگم؟ آخه تو كه معلمى چرا فكر می كنى تنها دليل اضطراب كسى سر جلسۀ امتحان اينه كه شفاف نيست سوال يا جواب براش.
دردش اینه که به هرحال تا جواب رو ننویسی چه تو که معلمی چه بقیه باورشون نمیشه که بلدی و گاهی با احتیاط و گاهی ظالمانه و روشن می گن که تو بلد نیستی و فکر می کنی بلدی، در انکار بسر می بری!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر