هيچوقت اينطورى نبوده كه ما راحت بپرسيم و اونها هم راحت سير تا پياز جواب بدن. هميشه ما ترسيديم از دردها بپرسيم و اونها هم ترسيدن از دردها بگن. فقط گاهى، و اين سالها كه ميام ايران بیشتر، مامان شروع می كنه به گفتن و تعريف كردن از اون سالها و اون دردها. با احتیاط و با ولع می پرسم و گوش ميدم. می گه و می گه، گاهى با لبخندى ممتد كه يک ثانيه اش از روزها گريه كردن پُرتر و دردناک تره. می گه كاش كسى بود كه اينها رو می نوشت. می پرسم كه چرا خودش نمی نويسه، با حسرت از این می گه كه قلم زیبایی نداره، و من با حسرت از این می گم که زيباييش و شيواييش مهم نيست، اينها بايد جايى بمونه، ثبت بشه، خونده بشه. می گه تو بنويس، و من نمی تونم، تصوير ندارم، تصويرها رو از كلام تو می گيرم اما از روی اين تصويرهای ساختگى نميشه جان حقیقت رو نوشت. خودت بنويس مامان، خودت از روی اون تصويرهايى كه چشمهات رو پر می كنه اما فرو نمی ريزه تا برای همیشه بمونه بنويس، بنویس تا برای همه همیشه بمونه، مطمئنم خوب می نويسى.

به مادر محترم بگيد بنويسند با همان قلم نداشته چرا كه: آنچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.
پاسخ دادنحذف