کبود
پاهای تو و دل من
دستهای تو و تکه های پازل من
حرفهایی که جاری نمی شوند و...کبود
آهِ حسرت از این جانِ بد نهاد
نمی روی از یاد، آخ کبود
***
کافر همه را...
چون باکره ای لب می گزم
هزارچهره ام پسِ این
تو می خندی و من به ناچار می اندیشم:
«هزار چهره ست پس این؟»
کافرم و تو کاش به کیش من باشی!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر