خواب بودم، بوی عطرش و صدای زمزمه کردنش بیدارم کرد، سرش رو گذاشته بود کنار سرم، از صبح های دیگه بیشتر طول کشید، صبح های دیگه فقط می اومد موهام رو یواش می بوسید و چند دقیقه بعدش صدای بسته شدن درِ خونه می اومد، امروز صبح اما چند دقیقه ای کنارم بود و بعد رفت، بیدار که شدم مامان گفت که بابا بالاخره راضی شد با چندتا از دوستهاش بره سفر، فهمیدم طولانی شدن خداحافظی صبحش واسه سفررفتن بوده. یه روزه همش تو خونه نیست و جای مهربونی بی دریغش خیلی خالیه. ظهر بود که مامان گفت این رو انگار بابات برای تو گذاشته روی میز:
عشق و زیبایی
تا چند به تازیانه بدوند
این سرزمینِ هلاک همه جاریِ دستهای مرده است
کسی آیا اینجا نیست کودکان را سر از دف های پاره بردارد به سینه پناهی؟
آی کسی آیا اینجا نیست روح زخمی خاک را به نم تر اشکی....؟
کسی اینجا نیست؟
تقدیم به ستارۀ عزیزم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر