۶/۰۷/۱۳۹۰

هنوز

هنوز هضم نشده بود شگفتی و عجیبی روز، شب روی صخره ای رو به دریا نشستیم و آواز خوندیم، بارون زد، بلند نشدیم، بارون بارونه خوندیم، بارون تند شد، بلند نشدیم، خوندیم ، بارون شدیدتر شد، خوندیم و... خیس خیس بودیم که برگشتیم خونه.
هنوز هضم نشده بود شگفتی و عجیبی شب، نیمه شب بی رمق دراز کشیدیم روی زمین و رو به سقف، به چرخیدن پنکه خیره شدیم و به صدای بارون گوش دادیم.سرهامون نزدیک به هم و تن هامون رو به شمال و غرب و شرق و...گاه به گاه کسی سوال عجیبی می پرسید و دیگری جواب عجیبی می داد.
هنوز هضم نشده بود شگفتی و عجیبی نیمه های شب، راهی نبود جز گریستن.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats