۶/۱۹/۱۳۹۰

نامه

زیاد بودم ایران، چهار ماه، دور از تو. چند روز دیگه تموم می شه این سفر. بعضی ها فرصت نمی دن که دلتنگ باشم برای خداحافظ گفتن و می گن خب چهار ماه بسه برو پیش شوهرت، باید دلتنگ اون باشی دیگه. فقط خودت گذاشتی که هم مشتاق دیدارت باشم و هم دلتنگ  اینجا و مامان. چون تو می دونی که غربت چیه و دلتنگی برای مامان چه جوریه، می دونی من نمیام سر بزنم و برگردم، میام دوباره و هزارباره دل میدم و دل می کنم. 
از اینها گذشته، هر چقدر هم عاشق، دور بودن از  تو و زندگی مشترک و غذا درست کردن و ...خیلی خوبه برای زندگیمون به خدا، مگه نه؟
مامان به تنهاییِ گذشته نیست، دوستهای خوبی پیدا کرده جدیدا، رابطه های جدیدی ساخته که من ممکنه حسودی هم بکنم بهشون! و البته همین هم هست که حالا بیش از همیشه فکر می کنم شبیهشم.
 به رسم هرسال مامان بهم یادگاری هایی داد. سال پیش چهارتا استکان کوچیک بود که پدربزرگ توشون عرق می خورده و شعر می گفته! امسال هم چندتا گلدون و گلدوزی های مهین جان رو دارم میارم با خودم، و چندتا عکس. دوست دارم خونمون پر از چیزهایی باشه که دیدنشون معنا داشته باشه.
هر سال چیزی تو ذهنم حک می شه از سفر، امسال یه دفتر قدیمی چهل برگ بود، که بابا برای مامان نامه نوشته بود در دوران عاشقی. فصل های مختلفی داشت، از عاشقی و دلتنگی، تا فلسفه تا سیاست تا پیشنهاد کتاب، تا همه چیز. قبلا هم خونده بودمش اما موقعی بود که هنوز ازدواج نکرده بودیم، کم سن وسال بودم. اما حالا برام خیلی عجیب بود خوندنش، دیدن اینکه بابا چطور عاشق بوده، چی گذشته بر اون عشق و کجاست الان. ثبت شدنش روی کاغذ بیش از هر چیز دیگه ای شگفت انگیز بود. فکر کردم چقدر دلم می خواد بیارم روی کاغذ خیلی چیزها رو، دلم خواست خاطره بنویسم، برای مامانم نامه بفرستم، برای دوستهام هم، حتی برای تو هم. دلم می خواد نامۀ بعدی رو روی کاغذ برات بنویسم.

زود می بینمت.
دونۀ گندم

۱ نظر:

  1. نازنینم ،خوب شد بالاخره فهمیدی چرا گاهی نگرانت میشم.شبیه ِ من بودن کار سختیه! کاش نبودی .

    پاسخ دادنحذف

Web Stats