صدای نفس های بچه همیشه بلند بود و زیاد هم گریه می کرد، معلوم نبود مشکل مادرزادی داره یا حساسیت داره یا آسم داره یا تنهاست، یا فقط چون مادرش سرد و سخته و بغلش نمی کنه اینطوریه. دلقک هم کشت بچه رو، خفه ش کرد. دلقک می گه چون صدای نفس های بچه بلند بوده و اون فکر می کرده واسه همین مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود بچه رو بغل نمی کنه. بچه رو خفه کرده تا صدا نداشته باشه و مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود بچه رو بغل کنه و همه خوشحال باشن و بخندن. شاید هم خودش رو زده به دلقکی و واقعیتش اینه که خودش خسته شده بوده از بچه. آخه مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود بچه رو زیاد نمی دید و بچه همۀ وقتش با دلقک بود. آخه دلقک خودش بچه رو به دنیا اورده بود، توی یه شب سرد پاییزی و غمگینی که چشمهای دلقک رو به پایین بود. بچه اولین چیزی که دیده بود چشمهای غمگین یه دلقک بود که دوستش مرده بود. حالا مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود بچه رو گرفته بود بغلش و داغ داغ زار می زد، دلقک هم که منتظر خنده بود نمی فهمید چرا مادر بچه که سرد و سخت بود و حتی یه بار هم بچه رو تو بغلش نگرفته بود داشت گریه می کرد. دلقک ترسیده بود و می گفت بچه فقط رنگش پریده! دلقک.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر