تب دارم، با درد گلو بیدار شدم و چشمهام پر شد. قرصهام رو خوردم و باز دراز کشیدم، شیر داغ و عسل خوبه ولی نمی تونم، دلم نمی خواد بلند شم امروز ازینجا. ای میلهام رو چک کردم، یه مشت مزخرف. حالا دیگه اشکهام میاد همینطوری. فیس بوک رو نگاه می کنم، مامان نوشته:
و اینک بر خیز و بر نفس ِتنگ خود چیره شو
با روحی که در هر نبرد پیروز میشود
اگر از بار سنگین خود از پا در نیامده باشد
آن گاه بر خاستم و وانمود کردم
که نفسی دارم بلند تر از آنچه در خود احساس میکردم
وگفتم :"برو که من نیرومند و بی باکم"
کمدی الهی ،دوزخ ،سرود
حالا دیگه صدای گریه ام بلنده و فکر می کنم اون «اگر» اگرِ مهمیه!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر