دخترک بازيگر با آن چشم ها و اندام عجيبش روزگارى بود كه بر روى صحنه نقش قفس را داشت. شبى از آن شب هاى طولانى، دخترک در میانۀ نمایش ناگهان شروع كرد به گریستن و جامه دريدن و ناسزا گفتن و هذيان بافتن و تن پاره كردن و راندن هر آنچه در او بود يا نزديكش، و هیچکس ندانست که چرا او فریاد می زند «دور شوید، نمی خواهم، نبینید». به ناچار پرده انداخته شد، اما پرده اى كوچک و كهنه و بى رونق فقط به اندازه ى اندام قفس وار او، دیگر بازیگران روی صحنه که دوستش می داشتند به احترام او روى پرده نوشتند « دور شوید، نمی خواهد، نبینید.» و نمايش ادامه گرفت و تماشاگران او را ندیدند و بازیگران هم حتی دیگر او را ندیدند، و دخترک زير پرده با خود نالید « چه استجابت غمناکی!» و آرام گرفت. روزها و ماه ها و سال ها گذشت و او همانجا بود و دیگر کسی ندیدش، چرا که همه مى توانستند بخوانند! شاید روزی شعبده باز بى سوادى با کلاهی دراز و چوب نازکی در یک دست، با دست دیگرش پرده از او برداشت و در زیر پرده معجزه اى یافت زاده ى قفسک، شاید هم قفسکی که باز می گفت « چه استجابت غمناکی!».

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر