هرچیزی که احساس قاطیش باشه از دایرۀ بدیهیات خارج می شه. دو دو تا چهارتا بدیهیه، اکسیژن نداشته باشی خفه می شی بدیهیه، قلبت نزنه می میری بدیهیه. یه جاهایی دلت می میره که یه چیزهایی مثل اینها بدیهی باشه ولی امکانش نیست.حتی بدیهی ترین چیزی که آدمها در مورد دوست داشتن می گن، اینکه مادر همیشه بچه اش رو در هر شرایطی دوست داره، یک نیازِ برای داشتن حداقل یک نفر که مطمئن باشی همیشه دوستت داره، و آدمها می ترسن فکر کنن که وجود داشتن این یک نفر هم بدیهی نیست. واقعیت اینه که این هم گرچه خیلی نزدیکه به درست بودن اما هنوز بدیهی نیست. هنوز نمی شه مطمئن بود که مادرت یه موقع هایی که داری زندگیش رو نابود می کنی (یا اصلا داری زندگی خودت رو نابود می کنی، زندگی ای که اون داده بهت) بدش نیومده باشه ازت و نگفته باشه کاش نبود. دلت می خواد اینطوری باشه، بدیهی باشه، اما بدیهی نیست که وقتی کسی که عاشقشی می میره تو هم می میری! بدیهی نیست که وقتی از یه سرگیجۀ طولانی و بد میای بیرون دوستت هنوز اونجایی منتظرت باشه که آخرین بار دیدیش (یا اصلا هرجای دیگه!). آدمها فقط می تونن احساسشون رو به بدیهیاتی که به حسشون نزدیکه تشبیه کنن، تا زمانی که غیر از اون پیش میاد و معلوم میشه بدیهی نیست!

با این که احساس مادر به بچه بدیهی نیست کاملا موافقم. ولی به نظرم واقعا در دسته بندی بدیهی و غیربدیهی رابطه بچه و پدر مادر تو یه دسته عجیب غریبی جا میگیره. که درست تو همون لحظههایی که گفتی احساس میکنی زندگیات رو نابود کرده، تو همون لحظه باز از همه چی بیشتر دوستش داری. رابطه بچه با پدر مادرش هم تا همین حد فکر کنم عجیب غریبه.
پاسخ دادنحذفرويا جان، مطمئنا در اين مورد نظر تو بيشتر قابل اعتمادِ تا من، مرسى، قبول :)
پاسخ دادنحذف