بعضی وقتها «دونستن چیزی» به جای « باور نداشتنِ غیر از اون» اشتباه گرفته می شه. دیشب همۀ شب روی یه سقف چوبیِ پوسیدۀ با شیب تند داشتم خودم رو نگه می داشتم، هیچ جایی برای گیر دادن دست و پام نبود ولی خودم رو نگه داشته بودم، و در خطرناک ترین لحظه ها انگار تنها دلیلی که نمی افتادم این بود که « می دونستم» نمی افتم، حالا فکر می کنم دونستن نیست، باور نداشتنِ اینه که می تونستم بیفتم، می تونم بیفتم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر