۱۱/۱۲/۱۳۹۰

باغ انگور

مامانم گفت اگه یه باغ انگور درست کرده بودم و یه خوشه انگور قبل از اعدام شدنش بهش می دادم حتما با حال بهتری می رفت و من هم الان بهتر بودم! زمان دگرگون شد، برگشت عقب، بیست و پنج سال پیش، آشوب و شلوغی....و یک عالمه درخت انگور کاشته بودیم اینبار...اومدن و باغ انگور رو ویران کردن و باز هم اعدامش کردن، به مامان گفتم دیدی فرقی نمی کرد! 
از خواب بیدار شدم، با اوقات تلخ....یه چایی تلخ خوردم، یه اس ام اس زدم که از حالِ اون خواب بیام بیرون، هنوز اس ام اس به مقصد نرسیده بود که باز به خودم فحش دادم از این پناه بردن های موقع حال بدم، ببخشید گفتم توی دل به خودم و دستم رو محکم فشار دادم روی چشمم و بلند شدم، رفتم خرید و برگشتم و سخت تمیز کردم خونه رو، دراز کشیدم و فقط موسیقی گوش کردم تا هوا تاریک شد.

۱ نظر:

  1. خوشه انگوری قبل از اعدام.. تصور حالش.. حال بهترش..
    بی اختیار این رو به یاد آوردم" چه تمنای محالی دارم"

    پاسخ دادنحذف

Web Stats