یک ساعت و نیم دو ساعتی راه رفتم تو خیابون، تاریک بود و خلوت. اولش یه کم شعر خوندم و تصنیف ها و آوازهایی که بلد بودم و یه کم هم حوصله ام سر رفت، از یه جایی به بعد ولی شروع کردم بداهه خوندن برای خودم و فقط به شکل صداهای بی معنی آهنگ بداهه می ساختم، بعد از یه ساعت هم تصمیم گرفتم شعر هم بداهه بذارم روی همون آهنگ بداهه! مسلما موسیقی بداهه آسونتره تا شعر بداهه! در نتیجه بعضی جاهاش کم می اوردم و هر حرف و لغت مزخرفی که به ذهنم می رسید میذاشتم روی آهنگ! بعضی هاش هم بامزه می شد و ضبط می کردم. این عکس رو هم از بالای پل از خودم گرفتم.
خیلی شب بداهۀ بدیه، فکر نکنم تموم بشه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر