بالاخره تصمیم گرفتیم (یا گرفتم!) که تلویزیون رو از خونه حذف کنیم. حالم داشت از برنامه های تلویزیون و البته بیشتر ازخودم بد می شد دیگه. حالا وقت دارم برای کارهایی که حس آدم بودن و زنده بودن بهم بده. امتحان می کنیم، کاش زنده باشم هنوز! اینهم فعلا تصویریه که به جای تلویزیون می بینم، و شعر بالاش هم که من خیلی دوست دارم:همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر